تبلیغات
بندگی خدا - او با این حکایت مرا صید کرد...
یک عمر با تمام وجود گناه کردیم..نه عذابمان کرد و نه گناهانمان را فاش! اگر بندگی اش را بکنیم، با ما چه می کند.!؟

او با این حکایت مرا صید کرد...

دوشنبه 18 بهمن 1389 09:23 ب.ظ

نویسنده : ادواردو آنی یلی

ملاقات مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی با عارف والا حضرت آیت الله محمدجواد انصاری همدانی(ره)

از زبان مرحوم دولابی:

واسه من یک خورده مشکله راجع به ایشون صحبت کنم. من جوان بودم و برای من اسم برده بودند که یه همچنین کسی هست، بنده رو هم برای ایشان اسم برده بودند که فرد مجهولیه در تهران. ولی من نرفتم که پیداشون کنم، ببینم شون، اصولاً از بچگی این طوری بودم که اگر میگفتند فلان ادم به فرض عرش رو هم سیر میکند اگر همسن من بود، بنده نمی رفتم دیدنش...

اما ماجرا این طوری شد که، یه مسجدی بود، مسجد معزالدوله ، بنده هم به اون جا خیلی علاقه داشتم. مراسم و مجالس و نماز جماعت اون جا رو استفاده میکردم، تا اینکه یه روز دیدم یه آقایی اومد که چهار ، پنج نفر دیگه هم همراهش بودند.آدم احساس میکرد مثل پروانه دورش میگردند.

پرسیدم کیه؟ گفتند آقای انصاری... بله همان که شنیده بودم، اما ندیده بودمش.خب چه کار باید میکردم،‌از دور تماشا کردم. توحال خودم بودم قران میخواندم... دعا میخواندم... حافظ میخواندم و نشانش را میگرفتم.

آقای انصاری رفتند گوشه حیاط، برای تجدید وضو. به هیچ قیمتی حاضر نشدند کس دیگری ظرف را برایشان پرکند، اما با زیرکی فراوان خودشان این کار را برای شاگردانشان انجام دادند، حالا یکی را وقتی حواسش نبود ، یکی را با بازی و دست به دست کردن و با همان زیرکی هم اجازه نمی دادند کسی کارهایشان را انجام دهد.

وارد یکی از حجره های مسجد شدند، من هم رفتم نشسته بودند و صحبت میکردند. داخل جا نبود. دم در روی کفش ها نشستم، ایشان هم کمی بالاتر نزدیک در نشسته بودند، میشد روبروی من . مثل این که آمده بودند یک دو شب بمانند بعد بروند مشهد، پرسیدند بلیط گرفتید برا مشهد؟

یک اتوبوس میخواست راه بیفته مشهد، در ادامه گفتند: مثل اینکه کربلایی اسماعیل هم همراه ما می آید! من غریبه، بی هیچ پرس و جویی!!

او گفتت و ماهم رفتیم،‌دارم میرم ولی مشغول خودم بودم. خیلی باهاشون قاطی نبودم، کنار بودم. رسیدیم یه جایی وسط راه مشهد،‌ پر از درخت انگور، چشمه آبی هم داشت. نشستند کنار چشمه. من هم مثل آدمهای داغدار، مثل زنی که شوهرش مرده ،‌ داره غصه میخوره ،‌ تو زندانه، نشستم.

از نگاهشون فراست و محبت می بارید، طوری که در عین اضطرار در نگاهشون کمال محبت را حس میکردی. طوری که فکر میکردی تمام توجهشان به توست.

اصولاً روششان اینگونه بود.حرفها را مستقیم نمی گفتند، عموماً در قالب داستان بیان میکردند و داستان ماهم از اینجا شروع شد.

و با داستانی از کربلا آغاز نمودند:

از آبادیی دوازده نفر رفتند کربلا، یکی شون گفت من چند روز بیشتر می مانم.خلاصه ،‌یازده نفری که برگشتند محض شیرین کاری با صحبت ها و قرارهایی که باهم گذاشتند چنین وانمود کردند که دوازدهمی مرحوم شده،‌ مراسم هفتم و چهلم که برگزار شد و همه چیز به حال عادی خودش برگشت.یار دوازدهم شبانه به درخانه  رسید، در زد، زن داغدیده پشت درآمد و پرسید: کیستی؟

مرد با صدایی سوخته جواب داد: زن منم دیگه، از مسافرت اومدم. زن گفت: خدا رحمتش کند، الان کفنش هم پوسیده ،‌ من هم داغدیده و تنهام و نمیتونم کسی را راه بدم. مرد گفت: زن من صدای تورو میشناسم در رو بازکن.

زن گفت: آخه کسانی که به من گفتند اون مرحوم شده اشخاص عادی نبودند، معتبر بودند! با اسم و القاب شروع کرد که اون گفته... اون گفته...

همین طور گفتت تا رسید به این جا که مرد گفت:بابا هرچی اون ها آدمهای خوبی بودند اما از خود من که.. بابا در رو باز کن.تا فرمودند خود من هستم در رو باز کن...

دوباره گفت: اونهایی که اومدند آدمهای خوبی بودند اما خود من اومدم دیگه در رو باز کن... و در باز شد... قاطی شدم دیگه... و آن در، در قلب من بود. و او با این حکایت مرا صید کرد و قابم را ربود.

مرحوم آقای انصاری درباره آقای دولابی فرموده بودند که ایشان به نفس زکیه رسیده است.

hajdoolabi.persianblog.ir




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -